بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دیانا از جنس حضور
دیانا از جنس حضور

حکایتی است بزرگ کردن بچه. هر روز با رویه ای از خودت در زندگی از بچگی تا همین حالا که مادر هستی، مواجه می شوی. نمی دانم اینها را من به دیانا یاد داده ام یا از وجودش سرچشمه می گیرد. حالا به قول معروف عقلش بیشتر می رسد و دیگر احساسش این می شود که نه بابا همه جه هم امن نیست و تمام امنیتش را در من و بودن با من می جوید.

عزیز دلم عمرم جونم عشقم، دیانا، این روزها بیشتر از پیش می خواهی که بغلت کنم. امنیتت را در متکایی می بینم که با خودت تمام خانه راهش می بری و هر جا که در نزدیکتر نقطه به من باشد دراز می کشی و سرت را بر روی بالش راه راهت می گذاری و مرا تماشا می کنی و بی وقفه و بدون هیچ دنباله ای می گویی : مامی!!!

وقتی ظرف می شویم و ظرفها به هم می خورند و سر و صدا ایجاد می کنند، سر و صدایی که از دید من معمولی تر از هوایی است که نفس می کشم، برای تو آزار دهنده است و می گویی: میشه مامان ظرف نشوری؟ صدا میده دوست ندارم. یا می گویی: از صداش می ترسم مامان.

و یا دیروز روی تخت دراز کشیده بودیم و پنجره کمی باز بود و پرده تکان می خورد و تو با وحشت پنجره را نگاه می کردی و گفتی: باد نیاد می ترسم.و از تخت رفتی پایین و همانجا خوابیدی.

عزیز دلم فکر می کنم باید بیشتر در مورد این سن تو بدانم. باید کتاب بخوانم و از بقیه بپرسم. امیدوارم اینها هم یک مرحله گذرای دیگر باشد و چیزی در تو نماند جز یک خاطره قشنگ.


موضوع : خاطرات دیانا در سومین بهار زندگیش | بازدید : 3 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 و ساعت 6:32 توسط مامان زینب

هفته ای که گذشت خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم چیزی پست کنم. یک پروژه بزرگ داشتیم- از پوشک گرفتن دیانا!!!!

با توجه به اینکه دو بار قبل کاملا شکست خورده بودم می ترسیدم شروع کنم و باز با شکست مواجه بشم. نه اینکه شکست خوردن چیز بدیه این من بودم که با اون باورهای ایده آل گرایانه ام تحملش رو نداشتم و خدا کنه بتونم تفکرم رو تغییر بدم و این ایده آل گرایی رو به دیانا منتقل نکنم. فکر می کردم این چیزیه که من از انجامش ناتوانم و جالب اینجاست که دیانا رو خیلی دخیل نمی دیدم مثل همیشه همه چیز رو به خودم نسبت میدادم، عجب آدمی هستم!!! برای همین از چند هفته قبل دوباره لگن رو راه انداختم و چون دیانا اصلا دوست نداشت وارد محیط توالت بشه سعی کردم که اونجا رو براش قشنگ کنم و یه جای بازی درست کنم. اول از همه یک بر چسب بهش دادم که ببره روی یکی از دیوارهای توالت نصب کنه بعد هم بازی بازی آب بازی تا جایی که دلتون بخواد. در و دیوار توالت رو می شست و من هم بهش می گفتم باید شلوار و شورتت رو دربیارم تا خیس نشه، چون دیانا در این زمینه هم کلی مقاومت می کرد. بعد سعی کردم صبح که از خواب بیدار میشه ببرمش دستشویی تا آب بازی کنه و البته باز هم دیانا مقاومت می کرد و من از عروسکها استفاده می کردم ( حالا که فکر می کنم اگه از همون اول حتی برای رفتن به دستشویی و درآوردن شلوار و شورت هم جایزه میدادم روندش سریع تر می شد) و با هم می رفتیم تا عروسکها جیش کنن و خوب دیگه ما از آخر شروع کردم یعنی اینکه اول به دیانا یاد دادم چطوری خودش رو بشوره و خشک کنه تا بعد یاد بگیره جیش کنه.

خلاصه تا دوشنبه که پوشک دیانا تموم شد و به ابوذر گفتم بخر و او هم فراموش کرد و بعد به دیانا گفتم که دیگه پوشک نداریم و دیانا هر وقت جیش داشت باید به مامان بگه تا ببرمش توالت جیش کنه. دیانا هم خیلی بامزه می گفت البته بابا می خره!!!!!!!!! ولی دیگه بابا پوشک نخرید. یک شب هم پیش مهمانها دیانا گفت بابا پوشکها رو تموم کرده !!! که خیلی همه رو خندوند. ابوذر بهم اطمینان داد که باید این راه رو ادامه بدیم و من با پشتوانه او شروع کردم ولی راستش خیلی می ترسیدم کم بیارم.

دیانا هم دو روز اول فرشهای خونه رو به شکل کاملا سنتی آبیاری کرد و حتی توی تختش پی پی کرد!!! و من هر بار تمیزش می کردم و می گفتم این کاره اشتباهیه و دختر من باید بره تو توالت جیش کنه. تمام سعیم این بود که مهربون باشم و از کوره در نرم و خدا کنه که اینطور باشه. حتی وقتهایی که می دونستم جیش داره می بردمش توالت که کلی جیغ می کشید و نمیومد و بعد می رفت روی فرش دراز می کشید و جیش می کرد. کم کم خودش وقتی تو خونه کارش رو می کرد عذاب وجدان پیدا می کرد و حتی با گریه جیش می کرد.  چون خیلی به ناراحتی من حساسه زود می پرسید مامان تو ناراحتی و من می گفتم کمی ناراحتم چون دیانا روی فرش جیش کرده.

برایش جایزه تعیین کرده بودم. چون شکلات خیلی دوست داره براش پاستیل خریده بودم و بهش نشون دادم و گفتم هر وقت تو توالت جیش کرد بهش میدم و دفعه های اول همون موقع می خواست و کلی برای شکلات گریه کرد و من که داشت بغضم می ترکید بهش نمیدادم. بعد کلی با هم توالت رفتیم و بهش نشون میدادم که چه جوری جیش می کنن و از کجا جیش میاد و از کجا پی پی میاد و حتی اسمهای رسمی و علمی قسمتهای خروجی ادرار و مدفوع رو بهش می گفتم. اول که حاضر نمیشد شورتش رو دربیاره و یکی دوبار با شورت تو توالت جیش کرد که من هم سریع بهش جایزه دادم. البته یکی دوبار هم که می دونستم جیش داره ( از حالتهای بهم ریخته اش می فهمیدم، اضطراب داشت و هی خودش رو اینور و اونور می چرخوند) با هم رفتیم دستشویی و بعد به خودم جایزه میدادم و اون... الهی بمیرم براش خیلی لحظه های سختی بود. این چند روز خوراک مامان زینب هم گریه بود و البته به نظرم جایزه دادن به خودم کار درستی نبود هر چند که نتیجه اش عالی بود و مشاور به من گفته بود که بکنم ولی هنوز هم که یاد گریه های دخترم می افتم عذاب وجدان دارم.

خلاصه دیانا جونم کم کم کوتاه اومد و صبر و حوصله من هم کار خودش رو کرد و دخترم دیروز چند بار رفت توالت و بدون شورت جیش کرد و حتی پی پی هم کرد و من همچنان بهش جایزه میدم.

بعد از اینکه تونست خودش رو کنترل کنه ادرارش رو نگه میداشت و توالت نمی رفت. من ازش می پرسم که جیش داره یا نه و یا هر از گاهی بهش می گم هر وقت جیش داشتی بگو بریم دستشویی.

از عروسکها هم برای رفتن به دستشویی استفاده می کنم و به دیانا می گم بیا عروسکت رو ببر جیش کنه و او هم میدوه و میره به قول خودش نی نی اش رو سرپا بگیره ( کاری که من اصلا نکردم از کجا یاد گرفته خدا میدونه!!!) برای بیرون از خونه خودمون هم شورت پمپرز پاش میکنم. پوشکی است که شکل شورته و بهش گفتم این شورت مال بیرون از خونه و مهمونیه و دیانا بهشون میگه شورتهای بسته بندی!!!

امروز ساعت چهار صبح با صدای دیانا از خواب بیدار شدم که می گفت مامان جیش کردم. رفتم لباسهاشو عوض کردم و خوابوندمش و هی بهش می گفتم اشکال نداره عزیزم. توی این چند شب گذشته اصلا این اتفاق نیافتاده بود ولی فکر کنم بهتره برای خواب هم از همون شورتهای بسته بندی پاش کنم چون به بیدار شدن و بی خوابی بعدش نمی ارزه. ( از ساعت چهار بیدارم دیگه خوابم نبرد !!!)

توی این مدت خیلی قربون صدقه اش رفتم مثل همیشه و بهش دائم می گفتم که خیلی دوستش دارم تا فکر نکنه به خاطر جیش کردنش دوستش ندارم. گاهی هم خسته شدم و شاید کمی باهاش تند حرف زدم خوب دیگه من هم یک انسانم با ظرفیت محدود خودم. گل بی عیب خداست.

ولی دیانا هم حالا که میتونه از توالت استفاده کنه خیلی خوشحاله حس خوبی داره و اینو مدیون دلگرمی های ابوذر عزیزم هستم که حرفهاش همیشه به من اطمینان و امید میده. خیلی دوست دارم عشقم.

پست طولانیی شد ببخشید ولی گفتم شاید جزئیات این تجربه بتونه به مامانهای دیگه هم کمک کنه. اگه یک بار دیگه بچه دار بشم دیگه زیر دو سال اصلا اقدام به از پوشک گرفتن نمی کنم. آموزش رو میشه خیلی زودتر شروع کرد اما نه جدی فقط در غالب بازی.

هنوز راه درازی در پیشه ولی میدونم که خوب پیش خواهد رفت هر چند که بالاو پایین داره.

این مدت خیلی اخلاق دیانا عوض شده بود دائم گریه می کرد حتی بی بهانه و جیغ می کشید و فریاد میزد انگار که خیلی عصبانی بود که می خواستم پوشک رو ازش بگیرم شاید دلش نمی خواست بزرگ بشه!!! اما من هم کوتاه نیومدم این قسمت کار هم خیلی مهمه. مثل وقتی که از شیر میگیرش.


موضوع : خاطرات دیانا در سومین بهار زندگیش | بازدید : 6 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 ارديبهشت 1391 و ساعت 7:32 توسط مامان زینب

دیروز هوایی بود عجیب مست بهاری. وقتی می گم چه هوایی!! دیانا می گه مست و ملنگه مامان!! البته این هم جمله خودمه و طوطی کوچک من اونو تکرار می کنه. خلاصه دایی و خاله مریم بانی خیر شدند و ما رو بردند یک دشت پر شقایق باورم نمیشد اینقدر نزدیک باشه و اینقدر قشنگ. خدا هم کم نگذاشت و یک بارون قشنگ هم فرستاد تا حال و هوای ما را دو چندان بهای کند. دمش گرم!!!!!!!

جای ابوذر عزیزم خالی بود. وسط هفته بود و مرد من سخت مشغول کار. خدا توان و قوتش را دو چندان کند. امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی عزیزم.


موضوع : خاطرات دیانا در سومین بهار زندگیش | بازدید : 3 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 و ساعت 9:45 توسط مامان زینب

بعد از ظهر دوازده فروردین 1385 بود که به اتفاق خانواده ها رفتیم محضر و عقد کردیم بعد هم دوتایی دست تو دست هم رفتیم کوهسنگی و کلی خوش گذشت. هنوز رنگ آسمون اون روز رو یادمه و من با اون مانتو و شلوار سفید در کنار تو چقدر روشن بودم.

عزیز دلم ابوذر عزیزم هزار بار بلندتر از آن روز فریاد می زنم که دوستت دارم و خوشحال که عهدم را در زمین با تو تکرار کردم که معتقدم همیشه با من بوده ای و خواهی بود.

دیروز یک کیک خوشمزه پختم و با دیانا جونم لباس قشنگ پوشیدیم( به قول دیانا) و آهنگ شاد گذاشتیم. ابوذرم آمد و من و دیانا می رقصیدیم. خوشحال شد خستگی اش فرو نشست. خدا قوت مرد من


موضوع : خاطرات دیانا در سومین بهار زندگیش | بازدید : 9 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 و ساعت 8:40 توسط مامان زینب

دیروز به هر زحمتی بود رفتیم نمایش عکاسخانه. توی تبلیغاتش من عکس یک بچه رو دیدم و گفتم باید دیانا رو ببرم. دیانا کمی از فضای تاریک و صداهای بلند داخل آمفی تئاتر می ترسید و دائم می گفت بریم خونه و ما مجبور شدیم بیایم بیرون ولی هنوز بیرون نیومده بودیم باز می گفت بریم تو تئاتر ببینیم. ما هم رفتیم همون دم در تکیه دادیم به دیوار وایستادیم تا اگه دیانا باز بهانه آورد مزاحم بقیه نشیم و البته دیانا جون با صدای بلند هم دائم سوال می کرد. "غلامرضا کجا رفت؟ اون مردها کی میان؟ دریا می خوام؟ بعد از دریا چی میاد؟ و ..." خلاصه آخر تئاتر یک دونه شکلات به دیانا دادم و گفتم برو بده به غلامرضا( شخصیت اصلی نمایش یک پسر بچه بود به نام غلامرضا) دیانا بغل بابایی رفت جلوی سن ولی تا برسه، غلامرضا و بقیه که برای تشکر اومده بودند جلوی سن، رفتند. دیانا هم برگشت و دیدم سخت مشغول باز کردن شکلاته و می گفت غلامرضا رفت مامان خودم می خورم.


موضوع : خاطرات دیانا در سومین بهار زندگیش | بازدید : 8 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 و ساعت 8:39 توسط مامان زینب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد